امروز دیگه انتهای هنر من بود !!!

روز امتحان برنامه نویسی پیشرفته  بود و من باید حداقل با انتهای غرورم یک دور کتاب یا جزوه رو میخوندم.

( من و خوندن درس برنامه نویسی ؟!! من بزور جزوه مینوشتم چه برسه که بخونمش!!! )

شب قبلش یکی از دوستای دوره دبیرستان که اسمش میلاد هست زنگ زده بود و میگفت دستم به دامنت که برنامه #Cاستاد قاضی سعیدی که باسه یکی از دخترای همکلاسیم هست دست منه و اجرا نمیشه و بچه ها گفتن فقط تو می تونی درستش کنی .... .

خلاصه افتاده بودم تو دردسر ! از یک طرف بهترین رفیق دبیرستانم بود و نمیتونستم بگم نه ، از طرفی هم خودم بعد از ظهر امتحان داشتم .

خودم رو زدم به خریت و گفتم فردا صبح بیا یونی سایت فنی 1 .

روز امتحان 8 صبح بهم زنگ زد که بگه من ساعت 9/5 میام دانشگاه ! مجبور شدم بگم منم میام.

هیچی .... رسیدم دانشگاه و بعد از 10 دقیقه میلاد هم رسید .

من لب تاپ همرام بود و بدون باتری ، پس برق می خواستم و سایت فنی 1 هم برقش قطع بود .

رفتیم سایت فنی 2 ، اولش بسته بود ولی چون دیگه اونجا می تونستم از بند پ استفاده کنم رفتم تو .

نشستیم و من برنامش رو ازش گرفتم یه نگاه بهش انداختم و در نهایت ناباوری دیدم برنامه زیادی سادست و بهش نمیاد 30 تومن قیمت داشته باشه . ( به من می گفت با 10 تومن می نوشتمش )

ازش پرسیدم برنامه رو کی نوشته؟ یهو گفت که داده قزوین زادگاهش یکی باسش نوشته !

تازه فهمیده بودم که قزوینیا عجب تنبلایین!!!

برنامش یه مشکل داشت که باسش درستش کردم و دیگه دیر شده بود و می خواست بهش بگم که برنامه چجوری کار میکنه !!!

آخه چطوری باید بهش میگفتم ؟؟؟ طرف خودش تو ++C میلنگه چه برسه بهش بگم #C چجوری کار میکنه !!!

منم خط به خط زور می زدم که سادش کنم و نمیتونستم !!! ( دیگه داشتم قاطی می کردم )

خلاصه خودشم هم فهمیده بود که کار اون نیست که #C بفهمه !!!

ساعت 12/5 بود و منم گرسنم شده بود .

بهش گفتم پاشو بریم یه چیزی بخوریم و رفتیم بوفه و یه ساندویچ زدیم تو رگ و اونم یه نفر بهش زنگ زد و گفت می خواد بره .

منم ساعت 4/5 امتحان داشتم و ساعت 1 بود.

یعنی باید تو 3 ساعت کل امتحان رو می خوندم . وای که داشتم دیوونه میشدم .

حوصله و حالشم نداشتم و پاشدم رفتم سایت فنی 1 .

نشستم و تو عرض 20 دقیقه کل جزوه رو مرور کردم و شروع کردم به خوندن کتاب .

جاهای مهمش رو خوندم که دیدم خسته شدم . دو تا از دوستان هم داشتن با هم رفع اشکال می کردن و پشت من نشسته بودن .

من با تمام خستگیم هی میرفتم بیرون و هی می اومدم .

خلاصه زمان گذشت و وقت امتحان رسید .

رفتم سر جلسه و سوال رو گرفتم و با تمام خستگیم شروع کردم به حل کردن سوالا ( اه . این سوال اول چی بود دیگه ؟؟ آخه آدم سوال می ده که تریس کنن کلاً 5 خط ولی این سوال خودش 20 خط بود)

من همینطور بدون کوچکترین فکری همینطور مینوشتم و کارم به برگ دوم هم رسید .

رسیدم به سوالی که نخونده بودم و گیر کردم و نیم ساعت وقت داشتم . اسنجا بود که فهمیدم تجربه عجب چیزیه !!! از تجربه برنامه نویسیم استفاده کردم و تونستم یه روش از خودم ابداء کنم و تمومش کنم !!!

اههههههههههههههههههههههههه نفر اول بلند شدم و همه کف کرده بودن !!!

به قول یکی از دوستانم ( آقای نصیری ) نتیجه اخلاقی موضوع :

1- هیچ وقت روز امتحانتون قرار رفع اشکال یه چیزه دیگه رو نذارین.

2- هیچ وقت خوندن درس رو به همون روز نسپارین .

3- هیچ وقت به مهارت گذشتتون نه مغرور بشین و نه ازش بگذرین.